
اینجانب مهدی غریبی، پرستار پیمانی بیمارستان شهید هاشمینژاد، مفتخرم که به مدت شش سال، نهتنها همکار، بلکه همسنگر و برادری را در کنار خود داشتم که وجودش سراسر خیر، برکت و فداکاری بود. آشنایی بنده با شهید والامقام، حسین عشقی، به روزهای سخت و پرالتهاب همهگیری کرونا بازمیگردد؛ ایامی که ایشان علیرغم اشتغال در بخشی دیگر، داوطلبانه و با ایثاری مثالزدنی، تقاضای انتقال به اورژانس کرونا را مطرح کردند تا در خط مقدم نبرد با این بیماری قرار گیرند. از آن تاریخ تا لحظهی عروج ملکوتیشان، ما در کنار هم نه به عنوان دو همکار، بلکه همچون دو برادر، در فراز و نشیبهای زندگی و دشواریهای حرفه پرستاری، تکیهگاه یکدیگر بودیم. شهید عشقی تبلور عینیِ مسئولیتپذیری اجتماعی بود. هر کجا که احساس میکرد ذرهای به تخصص و خدمتش نیاز است، بدون هیچ چشمداشت و تنها با نیت تقرب الهی و کمک به همنوع، پیشقدم میشد. روح بزرگ او در قالب فعالیتهای تخصصی محدود نمیماند؛ چنانکه با تشکیل گروه جهادی «ندای ابراهیم»، ماهیانه کمکهای مردمی را برای یاریرساندن به خانوادههای کمبرخوردار جمعآوری و در قالب بستههای معیشتی توزیع میکرد. در محیط کار، ایشان پناهگاه و مایه آرامش نیروهای تازهوارد بود. با سعهصدر و اخلاقی حسنه، استرس ناشی از دشواریهای بخش مراقبتهای ویژه را از دوش همکاران جوان برمیداشت تا کیفیت خدماترسانی به بیماران خدشهدار نشود. از منظر علمی و بالینی، وی بیشک یکی از برجستهترین و متعهدترین نیروهای مرکز هاشمینژاد به شمار میرفت که همواره صبوری و ترحم نسبت به دردمندان را سرلوحه کار خود قرار میداد. شهید عشقی در کانون خانواده نیز الگویی تمامعیار بود. عشق وافر او به همسر و فرزند دلبندش «علیسان» — که نامش را به ارادت حضرت علی (ع) برگزیده بود — محرک اصلی تلاشهای شبانهروزیاش بود. او برای تامین رفاه خانواده، سختکوشی را به حد اعلا رسانده و در دو نوبت کاری اشتغال داشت، اما هرگز اجازه نمیداد خستگی کار، نشاط و پیوند عاطفی خانواده را تحتالشاع قرار دهد و از هر فرصتی برای سفر و ایجاد خاطرات خوش برای آنان بهره میبرد. هنگامه «جنگ رمضان» که فرا رسید، روح ناآرام حسین دوباره او را به سوی جبهههای خدمت فراخواند. وقتی برای بار دوم عزمِ سفر به تهران کرد، به او گفتم: «حسین جان، تو در زلزله کرمانشاه سینه سپر کردی، در سیل آققلا حضور داشتی، در نبرد ۱۲ روزه امتحان پس دادی؛ دیگر چه دینی به این خاک داری؟ بمان در کنار فرزند و همسرت...» او با نگاهی نافذ و بصیرتی مثالزدنی، پاسخی داد که منطقِ شهدای ماست: «میروم تا خانوادهام در رفاه و امنیت بمانند؛ میروم تا دست دشمن به حریم خانهی ما نرسد.» او به راستی درک کرده بود که امنیتِ خانه، در گروِ اقتدارِ میهن است. خادمِ بیادعای زائرانِ خسته اربعین که میشد، حسین دیگر آن پرستارِ بخش ICU نبود؛ او خادمی کوچک در آستانِ بزرگِ سیدالشهدا (ع) بود. هرگز فراموش نمیکنم تماسهای تصویریاش را از مسیر مشایه؛ در حالی که غبار خستگی بر چهره داشت اما با عشقی وصفناشدنی میگفت که در حال مداوای پاهای تاولزده زائران است و در این راه، رنج برایش معنایی ندارد. پایان سخن: بیداری از پسِ شهادت حسین عشقی مردی بود که در گمنامی بزرگی میکرد. کارهای خیرش را پنهان میداشت و بدون کوچکترین توقعی، بذر امید در دلها میکاشت. او با شهادتش، ما را از خوابِ غفلت بیدار کرد و نشان داد که میتوان در میانه مشغلههای دنیوی، آسمانی زیست. امروز، جای خالی آن برادر و رفیق شفیق در قلب من همواره حس خواهد شد. امید دارم که در روز محشر، شفیع ما باشد.
